وي جشنواره دو واكنش متفاوت راجع به نقش و بازيت تو فيلم «حس پنهان» وجود داشت كه احتمالا زمان اكران تشديد هم ميشه. يه عده ميگفتن حامد بهداد ابعادي به نقش داده كه فراتر از نقشه و بهداد نقش رو از اوني كه تو فيلمنامه هست، پررنگتر كرده. بعضيها هم ميگفتن اجراي تو رونويسي خوبي بوده از بازيهاي خوب يه سري از بازيگراي حالا ديگه كلاسيك دنيا. اين حرفها يعني مواضع موافقها و مخالفهاي تو توي اين مدت تشديد شده. خودت فكر ميكني توي «حس پنهان»، اين اجراي تو از نقش، همونه كه تو فيلمنامه بوده يا خود تو نقش رو پررنگ كردي؟ بذار يه مثال بزنم و بعد جواب بده. اون سكانسي كه ميري توي دفتر فروتن و گردنبند رو برميداري؛ اين سكانس، سكانس بازيگر مكمل فيلم نيست؛ سكانس بازيگر اصلي فيلمه و بهنوعي مهمترين سكانس فيلم. خودت راجعبه اين حرفهايي كه زده ميشه چي ميگي؟ بازي من، اجراي خوبييه از شمار بازيهاي يك سري بازيگراي خوب كه من توي اون مجموعه ميگنجم. من تو دستهبندي بازيگرهاي خوب جهان قرار دارم. اين اجرا از اون دستهبندي و از اون مدل بازيگرا، اجراي خوبييه. اين كه ميگم «من» شايد از جسارت نباشه؛ شايد از خامي باشه... ولي حقيقت داره. و الا بازيگرهاي ديگهاي هم داريم تو همون سينماي آمريكا و اروپا كه به لعنت خدا هم نميارزن؛ فقط شانسشون اينه كه اونجا به دنيا اومدن، همين. كپي، مثلا از روي دست كدوم بازيگر؟
اون رونويسي جزو تعريفا بود. اون سكانس گردنبند رو چند نفري با بازيهاي براندو مقايسه ميكردن... نه؛ كدوم بازي براندو؟ نه، نه... منم. من بودم.
فكر نميكني اين مدل اجراهاي پرحجمت از سقف بازيگري فيلم بالاتر ميزنه؟ اين اجرا از سقف بازيگري اين سينما بالاتر ميزنه، چه برسه به يه فيلم. مگه بازيهاي وثوقي و پرستويي و مهدي هاشمي نميزنه؟
خب، اين به ضرر فيلم تموم نميشه؟ چارهاي نيست. حتي اگه به ضرر فيلم تموم بشه و حتي اگه خود منم بسوزونه، بايد اين اتفاق بيفته و بايد سليقه برتر تحريك بشه. الان با تحريف سليقه مواجهيم. بازيگري يه شغل دمدستييه. فقط در سطح ديگهاي كار هنرمند تبديل به هنر ميشه. تبديل به شگفتي ميشه. جايي وجود داره كه محاله دست كسي بهش برسه. جايي وجود داره كه تصوارت مخاطب رو متعالي ميكنه. انرژي انسانيت رو بالا ميبره، نه انسانيت به معناي اخلاق و تمدن و تجدد. انسانيت به معناي قواي حي و حيات. در بازيگر يه نوع انرژي هست كه اين انرژي متمركز توي عميقترين نقطههاست، استخراج ميشه و هالهاي دور تو رو فرا ميگيره و تو همه چيز رو تماشايي ميكني. اون سكانس استثنا خوب طراحي شده، بازي من هم بد نيست. بد نيست كه... خوب بازي كردم. اصولا من جز بازيگراي خوب مملكتم و اون بازي جزو بازيهاي خوب منه. مگه تا حالا چهطور بوده؟ تو كدوم فيلم بوده كه باشم و خوب نباشم؟ نه من؛ بازيِ من. خودم كه سراسر پرم از نقص و كمبود و خودكمبيني. ولي توي اجراي نقش اين عقدههاي حقارت دست از سرم برميدارده. چون همونها رو به معرض نمايش ميذارم. همون چيزهايي كه ازشون ميترسم رو به معرض نمايش ميذارم. ميترسم مردم توي خيابون من رو لخت ببينن، روانم رو برهنه ببينن ولي نميترسم جلوي دوربين برهنه باشم. ميترسم توي خيابون افكارم رو بخونن ولي جلوي دوربين اون افكار رو به شكل ديالوگ ميگم و حتي رفتارش رو اجرا ميكنم و زندگي ميكنم. ميترسم پشت سرم رو، عقبه ذهنم رو به كسي نشون بدم ولي جلوي دوربين هراسي ندارم و از اين برونفكنيها رها ميشم و همه اون عقدهها تبديل به نمايش ميشه.
بگذار موردی راجع به فیلم حرف بزنیم. یه سکانسی هست که خواهر تو میياد خونه و تو ازش میپرسي كجا بوده. خلاف اين كه به عادت ايروني بايد تو اين شرايط داد زده شه، تو با يه لحن خفه، تو يه جور حس دروني عجيب با اين آدم حرف ميزني. اين هم كاراكتر روبروت رو بيشتر مرعوب ميكنه و هم تماشاگر رو. درسته كه بههر حال اين كاراكتري كه بازيش ميكني، كاراكترييه كه سايكوئه ولي عكسالعملهاش، باورپذير دراومده. ميخوام ببينم تو بازي چه اتفاقي برا اين نقش افتاده؟ پس ذهن اين شخصيت يه شكي به والدينش وجود داره؛ يه بدبيني به پدر و زني كه تو زندگي پدرش بوده. اين بدبيني كثافت زندگيش رو تشديد ميكنه و همينطور صدمهاي كه به مادرش و به پيكرهي زندگيش خورده. حضور يه زن دوم، يه هوو، يك معشوقه باعث يه خودسانسوري شديد تو كاراكتر ميشه كه از ترس ميياد. اما ما تو اون آدم، ظن به اصول اخلاقي ميبريم. اين يهجور ترس زياده كه به مواخذه منجر ميشه. اين عكسالعمل تو ترسه، نه تو حقيقت. براي اينه كه منفجر نميشه. چون ريشهاش ترسه و حقيقت نداره. براي اينكه پرتاب نشه و تركشِش اول از همه خودش رو نگيره، انرژيِ ترس رو مهار ميكنه و بار احساس رو از روي كلامش برميداره. كي اينكار رو ميكنه؟ من. حامد بهداد بار احساس رو از روي كلمه برميداره تا صرفا فقط يه گزارش بده در قالب پرسش، و يك گزارش بگيره در قالب جواب. حجم مخفيشده و كنترلشدهاي از ترس و عقدهها؛ حجم قابل انفجاري براي تخريب كه صرفا توي لحظه داره كنترل ميشه. اين چيزي نيست كه ديده نشه؛ چه توسط بازي بازيگر جلوي دوربين و چه توسط يه شخصيت حقيقي تو زندگي. اين ديده ميشه. اين همون چيزييه كه ميتونه توي بازيگري لايههاي دوم و سوم بسازه و بازيرو از تكبعديبودن نجات بده و ميتونه در عزصهي زندگي، روانشناسي بشه... ميشه ازش لايهبرداري بشه براي شفا و براي زدودن انسان از بيماريش. اگه من اونجا دارم اين كارو ميكنم درسته. بر حسب موقعيت اين كارو ميكنم. بر حسب موقعيت، اول دارم درست عمل ميكنم و دوم، دارم زيبا عمل ميكنم. اول سكانس رو به رسميت ميشناسم و اگه اشكالي داشته باشه درستش ميكنم و مرحله دوم اينه كه اسكنش ميكنم و صحيح اجراش ميكنم و مرحله بعدي اينه كه زيبا اين كارو كنم. و الا يه بازيرو صرفا از روي تكليف انجامدادن كه هنر نيست.
اين از روي تكليف انجامدادن يعني چي؟ ببين... ميگن «تو اين لحظه لطفا گريه كيند خانوم بازيگر يا آقاي بازيگر!» آقا يا خانوم بازيگر خودش گريه ميكنه و اغلب سينمادوستان و منتقدان عزيز هم ميگن به به! چه چه! ديدي؟ خودش گريه كرد! «اشكهاي واقعي خودش بودنها!» اين درست مثل اين ميمونه كه تو از دفع سموم بدن انسان فيلم بگيري. اين برونريزي درست مثه همونه. مث اينه كه ما بگيم، ديدي؟ ادرار خودش بود. اين هيچ ارزشي نداره. به درك كه اين برونريزي درست مال خودش بود. به درك كه اشك خودش بود. به درك... واقعا يك برونريزي فيزيكي كِي ميتونه ارزش داشته باشه؟ مگر توي دقيقه مناسب و توي ثانيه مناسب و با طراحي مناسب. ادرار بهروز وثثوقی توی فیلم «کندو» چه ارزشی داره اگه مال خودش باشه و چه ضدارزشیيه اگه مال خودش نباشه؟ كه اين طراحييه براي رسيدن به يك سينماي برتر. اين يك شستوشوست. اين يك نوزاد در حال زايش و پاگذاردن به مرحله بعدييه و رهايييي از ترسهاي قبلي. وقت نظافته، وقت عوضكردن پوشاكشه، وقت تغيير خوراكهاي عيني و ذهنيشه، وقت تغييرشه. كِي اين ادرار يا اين اشكريختنها، ميشه صرفا ارزش يا ضد ارزش؟ اگر اون استعارهها و نمادها نباشن؟ اگه در اون، نهفته شعرها نباشن؟
فكر نميكني اين نگاه انقدر از بالا، ممكنه به تنهايي و به شكست منجر شه؟ همين الان انگشت اتهام خيليها به سمت اين شكلِ حرفزدن تو و اين شكلِ برخوردته؟ به نظرت لذتبخش نيست؟
خوب... ميخوام بگم اينطوري شايد موقعيت خيلي از نقشاي خوبو از دست بدي. مثلا ميگن اگه حامد بياد اينجا، ميخواد به ما فخر بفروشه. اينطوري موقعيتهات از دست نميره؟ آيا به تمام كساني كه با من كار كردن فخري فروخته شد؟ آيا جز اين بود كه به اونها، عاشقانه بخشيدم؟ به نفع پروژه و به نفع تمام كساني كه سينما رو دوست دارن؟ راستش فقط يه آدم ادان ميتونه اين فكرو كنه. من كارم خوبه. اوني ضرر ميكنه كه دعوت نميكنه.
اين رو مني ميدونم كه با همبازيهات گپ زدم و اونا با شور و شوق راجع به تو و حضورت سر صحنه حرف زدن. وقتي با بازيگرايي مثِ باران يا پوريا حرف زدم و دائم ميگفتن حامد سر صحنه به ما كمك ميكرد و كنارمون بود و اصلا بخشي از بازيمون با كمكهاي حامد دراومده. اما نگاهي كه از بيرونه، اينا رو نميبينه. حامد بهدادي رو ميبينه كه به نظرش خيلي از بالا به همهچي نگاه ميكنه... براي شخص من اهميت نداره. بخش جذاب قضيه ميدوني كجاس؟ همه كسايي كه براي بار اول تو رو ميبينن شگفتزده ميشن؛ ميگن واو! ما راجع به تو چي فكر ميكرديم و حالا تو چيز ديگهاي هستي. اين خيلي بهتره از اين كه فكر كنن تو خوبي و بعدا چيز بدي از آب دربياي. ۳۰ ميليون، نه؛ ۷۰ ميليون، اصلا ۱۰۰ ميليون بگيرم و بيهنر برم جلو دوربين و بازي كنم و فيلم هم بفروشه، اين خوبه؟ ۱۰۰ ميليون تومن دستمزدم باشه و توي هر فيلمي هم باشم ۳ ميليارد بفروشه، اين ارزشه؟ نه! يه مقدار پول ميگيرم كه اصلا گويا و ميزون با ارزشهاي هنري كار من نيست و در ازاش عاشقانه بازي ميكنم. بترسم؟ من اگه بترسم كه نميتونم خوب بازي كنم. اصلا ماجرا اينجاس كه نبايد ترسيد. به محض اينكه دوزاريت جابيفته، يهو يه افت جدي پيدا ميكني. يه سري شجاعتها از يه سري مجهولات ميياد. تو نميدوني داري چي كار ميكني و اون كار رو انجام ميدي. سوالت چي بود دقيقا؟
گفتم ممكنه آدما بازيهاي تو رو ببينن و شگفتزده شن و بعد رياكشنهاي تو رو مثلا توي جلسه مطبوعاتي جشنواره ببينن و از خير كار كردن با اون حامد بهدادي كه ديدن بگذرن... به درك. اين نعمت مال كسييه كه ارزش رو فهميده. مگه كار كردن با شان پن سادهاس؟ بايد ديد نتيجهاي كه ميخوايم چييه ؟ صرفا ميخوايم يه پروژه توليد كنيم و بايد بريم بالاي درخت نارگيل و هوگانهوگان كنيم و يه لباس پلنگي بپوشيم و بكوبيم تخت سينهامون كه فيلم بفروشه يا نفروشه؟ ميخوايم با يه قايق موتوري دنبال يه دختر راه بيفتيم و لب ساحل بدوييم و توي گيسوان اون دختر باد بوزه؟ من اصلا شبيه اين حرفام؟ من از عمق يه رنجي دارم مييام و اونها رو دارم با خودم مييارم. مسلما سينمايي كه دنبالم ميياد، سينماي اونجوري نيست. مسلما اون كسايي كه بهم واكنش نشون ميدن، مال اون سينمايي هستن كه از قضا نميخوام توش كار كنم.
دلت نميخواد فيلم پرفروش داشته باشي؟ دارم. «دايره زنگي» فيلم منه. من يكي از فصلهاي خوبش هستم. «مجنون ليلي» اصلا فصل خوبش مال منه. «روز سوم»، «کافه ستاره»، «بوتيك». «حس پنهان» هم به قوت خودش باقي. كارنامه من درجه يكه.
ببين يه بحثي به وجود ميياد كه باعث ميشه تو مثلا انتخاب اول برا يه فيلم عاشقانه نباشي؟ كجا؟
همه اين فيلمهايي كه ساخته ميشه. ممكنه برگردن بگن حام بهداد دوست داره همين قيافه تلخ و عبوساش رو داشته باشه. اتفاقا الان توي يه فيلم عاشقانه حضور دارم كه بايد اكران شه. «هر شب تنهايي». قبلا به من ميگفتن ميخواي هميشه همينقدر ضد قهرمان و منفي بموني؟ فكر ميكردن نقشهام منفييه. بعد شد همهاش مثبت. بعد شد عاشقانه. ميدوني... نگران نيستم. همه كاري ازم برميياد.
ببين اولين بازي حامد بهداد، ما يه حامد بهداد داريم كه به نظر آدم آرومييه . «آخر بازي» رو ميگم. اما بعدا، تو يه فيلماي بعدي پشت اين رفتار آروم انگار هميشه يه عصبيتي هست. مثلا خيليها ميگن توي «يك مشت پر عقاب» عصبيت توي بازي بهداد هست. به نظر من نيست. اجرات قد نقشه و بهداد داره نقش رو قد خودش بازي ميكنه، ولي اين برداشتييه كه رفتارهاي بيرونيت و يه سري بازيهات به كل كارنامهات تسري داده. ميتونم بگم اتفاقي كه ميافته اينه كه اين حرفها رو ميگن و ممكنه تو يه چيزايي رو از دست بدي. ضمن اينكه انتخاباي تو هم انتخاباي عجيب و غريبييه. مثلا در مورد «چهارانگشتي». به نظرم اجراي اون نقش اجراي عجيب غريبي بود و تو ميتونستي خوب از عهدهاش بربياي، ميتونست براي حامد بهداد تجربه خوبي باشه حتي اگه فيلم نميفروخت؛ كه ديدي با رادان هم نفروخت. ولي نقش، نقش خوبي بود و رادان هم خوب بازيش كرد. ته ذهنت فكر نميكني كه يه مقدار باهوشم؟
ته ذهنم اينه كه اون نقش، نقش تو بود. تو ميتونستي اون رو حتي عجيبغريبتر اجراش كني. به نظرت اون نقش به درد من ميخورد؟ كه چي؟ نقش عجيب غريب يعني چي؟ بگو بازيگر عجيب غريب. بازيگر عجيب غريب داريم.
خوب، بازيگر عجيب غريب، توي يه نقش عجيب غريب نميتونه يه اتفاق عجيب غريبتر رو باعث بشه؟ اوه... بارها افتاده. تو «حس پنهان» نقش عجيب غريبييه. وقتي جاروبرقيم رو روشن ميكنم هرچي ميخوام ميكشم بيرون. هم از درون خودم و هم از درون نقش. من از چي بايد بترسم؟ از چي؟ از حرف مردم؟ از اين كه يه فيلم ميفروشه يا نميفروشه؟
از ظرف سينماي ايران. اي بابا...
مهمه؛ تو توي اين سينما داري كار ميكني. واقعا مهم نيست.
چرا نيست؟ آخه من خودم سليقه برترم. ايمان دارم. كسي از حرف مردم ميترسه كه اندازه هنرش با اندازه چيزي كه مردم مي خوان هم لِوِل باشه. اندازه هنر من جهانييه. رنج ميكشم. اما دارم ميبينم كه ميگن اين كي بود؟ اين اتفاق ميافته. تو سينماي مطبوعات، وقتي اون مطبوعاتيها نشستن اونجا و مثلا به حساب خودشون كَل كَل كردن، نميايستم حرف بخورم. نه براي جنگ، نه براي كَل كَل، كه اگه راستش رو بخواي من بازنده تمام جنگهام. بازنده تمام رقابتها از اول. من توي تمام بازيها شكست خوردم جز يكي: اينجا. سليقه برتر بايد اعمال بشه و راهش هم همينه. يك كلهخرابي ميخواد مثل خودم. مهم نيست اون كه اونجا نشسته، همكاراتن يا رفيقات، اونان كه از عدم ثبات برخوردان. يه نفر يه كاغذ مينويسه و ميده بالا كه اداهاي نقشت رو با خودت آوردي توي جلسه، حضار براش دست ميزنن و دو دقيقه بعد من جواب سربالاتر بهش ميدم و براي منم دست ميزنن. اصلا منظورتون چيه كه دست ميزنين؟
خوب بخش زيادي از اون آدما منتقد نيستن... تو يه سيري كه نويسنده مي خواسته مطبوعات اومدن و حالا يه سريشون هم خبرنگار سينمايي شدن. سليقه اونا كه ملاك نيست. با حفظ احترام منتقداي جدي سينما، گندهترين منتقدتون كييه؟ ببين، گندهترين منتقدتون حميد نعمتاللهِ كه ميگه سه نفر حق دارن اگزجره بازي كنن: رابرت دنيرو، بهروز وثوقي و حامد بهداد. من «بوتيك» رو براش بازي كردم، اونجوري هم بازي كردم. ديگه توي بيسواد كه اون پايين نشستي و كل محفوظاتت چهارتا كتابه، از من كه بيشتر نميدوني. من خودم دانشجوي تئاترم. مي نويسم. كتاباي روز زو ميونم. فيلماي روز رو ميبينم. با بچهها ميشينم پا ميشم. با بچههايي كه فيلم ميسازن، طراحي ميكنن، بازي ميكنن. آخه چي فكر كردي؟ وقتي كه سليقه من در بازيگري و كارگرداني كسان ديگهاي از يه نوع سينماي ديگه هستن، با بهبه شما چاق نميشم. اتفاقا چند روز پيشها بعد از مدتها تشويق شدم. از طرف كسي كه خودش از بهترين بازيگرهاي اين مملكته و از قضا مورد تاييد منم هست، آي اين تشويق بهم چسبيد؛ آي خوشحال شدم؛ آي كيف كردم. يه دوست جديِ بافرهنگ و يه دشمن با اصالت كافيه. بقيه دوغ و پيازن.
كي بود؟ اون روزی رفتیم خانه سینما حمید فرخ نژاد گفت «بهترین بازیر نسل جوون.» گفتم «و خودت». حميد فرخنژاد براي من بهترينه و جالبه كه اونم همين رو درباره من ميگه. همين كافيه ديگه.
جالب شد. همون حرفايي كه راجعبه تو ميزنن درباره حميد فرخنژاد هم ميزنن. همينه، همينه... آخه كافيه. دوست يه نفر، دو نفر، دشمن هزارنفر. آخه يه سليقه برتر، دهن صدهزارتا سليقه كمتر رو ميبنده. من فقط ميتونم براشون كلاس بذارم و بهشون ياد بدم كه چهجوري ببينن و نگاه كنن.
داري تند ميري. فقط منتقدا نيستن تو مثالي كه زدم. بذار يه مثال از خودتون بزنم. سر «لبه پرتگاه» كه ساخته نشد، تو اولين بازيگري بودي كه توي سينماي ايران به بهرام بيضايي «نه» گفتي. يا حداقل از بيرون اينجوري ديده شد. بله...
من ميگم اين نوع رفتارت صرفا به روردررويي با متقدا برنميگرده. با كارگردانا هم اين كار رو كردي. در مورد بيضايي به طور خاص، كسايي معتقدن بازي توي فيلم او حتي به اندازه يه پلان افتخاره و بهداد قرارداد اين بازي رو فسخ ميكنه... وقتي تو با اون آدم قراردادت رو فسخ ميكني و در كار بعديش دعوت نميشي؛ اين دشمنتراشييه براي خودت. نيست؟ نميشه مسامحه كرد. بهرام بيضايي خودش پونزده سال بيكار بود. شرافت بيضايي همينه. شرافت و سربلنديش همينجاست. براي اينكه جنگيده بوده، مبارز بوده. براي اينكه دست هيچ بنيبشري رو نبوسيده. براي اينكه مسامحه نكرده. براي اينكه اونجايي كه ضدفرهنگ وجود داشته، نبوده. براي اينكه اونجا كه انسانيت وجود داشته، بوده. جنگيده، نوشته، تاليف كرده، كار كرده. بذار بهت بگم كه او هم در انتهاي قلبش من رو تحسين ميكنه. ممكنه منو دعوت نكنه اما من از جنس خودشم. اين يادت نره. اونجايي كه من ميبينم يه اتفاق اشتباه داره ميافته، نميايستم. سوپراستار فيلم آقاي بيضايي، نقش اول فيلم بيضايي بايد دقيقتر انتخاب بشه. اشتباه كوچك از مرد بزرگي مثل او مساوي است با اشتباه بزرگي از من. چون اقرار ميكنم به بزرگي او نيستم. اين رو به رسميت ميشناسم. متاسفم، خيلي دلم ميخواست كسي مثل بيضايي بودم ولي نيستم. اما لاجرم در دلم، آن كَس كه بالاتر نشست، دست و پايش سختتر خواهد شكست. در فيلم كيميايي هم همين اتفاق برام افتاد. كسي كه عاشقانه دوستش دارم.
يه نظرسنجي روي سايت «سينماي ما» گذاشتن. ديديش؟ نه چي هست؟
نظرسنجی شده که بهترین گزینه برای فیلم جدید کیمیایی کی یه و گزینه ها اینه: توف پرویز پرستوییُ سعید راد ومحمدرضا فروتن. ت با یه اختلاف سی چهل درصدی جلوتری. یه دلیل عمده اش جز این که حامد بهداد به هر حال طرفدارای جوون زیاد داره اینه که حامد بهداد خیلی به کاراکتر جوون عاصی سینمای کیمیایی نزدیکتره. اين رو تو در «سربازهای جمعه» از اون سينما دريغ كردي و اومدي بيرون. طمع كرده بودم براي جاي بهتر. خدا به كيميايي عمر بهد. به مسعود كيميايي گفتم: آقاي كيميايي، يا همهچي يا هيچي. واقعا اگر كيميايي داره به تو بفرما ميزنهف بايد بشيني تو صدر سفرهاش بايد بهترين جا باشي. بايد مجاورش باشي. با يه پلان، دو پلان من سير نميشم.ترجيح مي دم يا هميشه در حسرتش باشم صددرصد يا كامروا باشم صددرصد. راجع به خودم حرف نميزنم. دارم راجع به يه احساس حرف ميزنم كه در دل همون دشمنهاي كوچيك هم وجود داره. اونها هم در نهانخانهشون دست ميزنن. نميشه. بايد جسور بود چون ارزش يه آدم به تعداد حواباي منفييه كه تو زندگيش مي ده. به تعداد نههايي كه ميگه.
يه بحث ديگه هم هست. بحث انتخاباي حامد بهداد. يهو آدم ميبينه يه سري از انتخابات رفاقتييه. مثلا مي ري تو يه فيلمي مثل «پيشنهاد بيشرمانه به نقاش مرده» بازي ميكني يا مثلا اون نقش كوتاه تو فيلم «آدم». بعد در مقابلش نميري تو كار كيميايي يا بيضايي. متر تو چيه؟ رفاقت و دوستي ميتونه تو انتخابات تاثير بذاره؟ راستش آره. «آدم» رو اعتقاد ندارم كه اشتباه بود؛ چون فيلم خوبييه. ولي «خواهر خوانده» و «نقاش مرده» فيلماي ضعيفي بودن و با محسن اورنگ رفاقت كردم.دوستم يه موقع ميگه: «بيا، من به تو احتياج دارم.» ميگم «راست ميگي؟» ميگه «آره بيا.» خب؛ ميرم. اين كارا رو قبول مي كنم كه چشم نخورم. كه خودم، خودم رو چشم نزنم. شوخي ميكنم. محسن داشت فيلم ميساخت. عاشق سينماست. ماشينش رو فروخت و منم رفتم سر كارش وايسادم. ميخواستم بجربه كنم و كردم. اشتباه نبوده. كيفيت در من از بين نميره. هر كس بيشتر ميتونه استخراج كنه، بسمالله. تو فيلم آقاي لطيفي اين اتفاق افتاده، تو «بوتیک»، تو «کافه ستاره» و اینجا كمتر. اشكالي نداره. مگه چه اهميتي داره؟
خب، سوال من اينه كه تو سينماي ايران كه آدم كم داره، حامد بهداد ميره تلويزيون و «زخمهاي رويا» هم بازي ميكنه. دليل اين انتخاب چييه؟ پول. ميدوني طالع من جواب نميده. انگاري خيلي كنده. ما بايد جور ديگهاي حمايت ميشديم. هفتهشت نفر از ما بايد ميرفتيم خارج از كشور، درس ميخونديم. بايد ميرفتيم اونجا اسكار ميگرفتيم و ميآورديم. اونوقت يه رفيقي ميگه بيا اينقدر بگير و تو فيلم من تو سرماي وحشتناك بازي كن. نميشه؛ زمستونه و هوا بس ناجوانمردانه سرد است. نميشه؛ اگه اول كار بودم كه هنوز هم البته هستم مشكلي نبود ولي الان... مگه دنيا به ته رسيده؟ حالا دو سهتا كار بد هم تو كارنامه من هست؛ مگه تو كارنامه آلپاچينو يا رابرت دنيرو نيست؟ يا مارلون براندو؟ مگه تو كارنامه اين آقايون نيست؟ كسي كار بد نداره؟ اين همه آدم؛ اين جوونها (به چهرههاي جلدهاي نسيم روي ديوار اتاق اشاره ميكند) كه همهشون رفيقاي خودمن. يكيشون بهم ميگه شان پن، يكي ميگه مارلون براندو، يكي ميگه خدا. ولم كنين... نميشه با آدما مفت برخورد كرد، نميشه. ما يه دفعه رفتيم يه فيلمي بازي كرديم واسه سرمايهگذاري. هر دستمزدي گرفتم نوش جونم و هر چي هم اونها ندادن نوش جونشون. اما الان اوضاع فرق كرده. نميتونم. متاسفم كه گفتوگومون داره خيلي حولوحوش اين ماجراها پيش ميره. بريم سر يه چيز ديگه. چيزاي جذابتر.
توي «مجنون ليلي» اتفاق تازهاي افتاد. اينكه تو توي فيلم ميخوني. چيزي كه اون طرف رايجه و بازيگر بايد بلد باشه بخونه و فيلم موزيكال بازي كنه، اما تو اينجا نه. قبلا سابقه اينرو داشتي كه بخوني؟ يه روزايي قبل از اينكه بازيگر شم، براي تيتراژ بعضي از فيلمها ميخوندم. براي سريالها با اسم قلابي تيتراژ ميخوندم. بعدتر، دو، سه نفر تو جريان بودن يا جايي گفتم، فهميدن تهصدا دارم. مثلا قاسم جعفري؛ كه گفت ميخوني؟ خوندم كه اگه يه روزگاري خواستم فيلم موزيكال بازي كنم يه مدركي داشته باشم. چون به هر حال ميل بازيكردن توي فيلم موزيكال رو هم دارم... هم توانايي خوندن دارم، هم رقصيدن.
اين خوندن رو جزئي از بازيت ميدوني؟ بله، كاملا.اين خودندن در خدمت نقشه. در خدمت داستان و در خدمت سينما.
حامد، در فاصله «كافه ستاره»، «روز سوم» و «حس پنهان» فاصله بازيهاي نقش اصلي تو داره زياد ميشه. راحت ميگم بهت. تا بازيگري نقش شاخص يا بلند نداشته باشه، جايگاهي رو كه دربارش حرف ميزني نميتونه داشته باشه. تو سه چهارتا فيلم داري كه فيلم داره رو پاشنه تو مي چرخه، حتي اگه بازيگر نقش مكمل باشي. مثل همين «حس پنهان». اگه قرار باشه نقش كليدي بازي نكني، فكر نميكني به يه سري آدم اين اجازه رو ميدي كه بيان به بهداد پيشنهاد نقشهايي از همين قماش بدن؟ مثل دونههاي برفي كه ميباره، بهم پيشنهاد نقش ميشه اما اون انتخاب منه كه مهمه. «دايره زنگي» انتخاب منه، خوندمش و نگاش كردم و ديدم ميتونم روش يك كاري انجام بدم. رضا ميركريمي زنگ ميزنه و تشويم ميكنه به خاطر اين انتخاب و باور كن از اين تلفنها زياد دارم. ميدوني؟ فعلا هستم. هر كس، هر اجازهاي ميخواد به خودش بده. اگه منو داشت دمش گرم. ولي اونجايي كه آره میگم برام مهم نيست زياده يا كم. ميدونم موقع تدوين يا موقع اكران طرف چه حالي ميكنه. مثلا توي «مجنون ليلي» كه يه فيلم اپيزوديكه. بهترين اپيزود و جذابترينش هستم. مخاطب سينماي فارسي هم با من همذاتپنداري مي كنه. ميدوني؟
دست ميزنه برات... آره... عجيبغريبه واسه خودم كه بعد از چند سال مردم توي سالن دست ميزنن؛ يا رو تيتراژ «حس پنهان» که مردم دست میزنن. بودي كه؟ يادته؟
آره... اون تماشاگر حق داره بازي خوب ببينه. چيكار كنم؟ سيستم آفرينشم اينه.
برگرديم سر «حس پنهان». تو يه سري ديالوگ عجيبغريب خوب داري. چيزي كه مسلمه فيلمنامه رو يه نفر نوشته و سطح ديالوگها يكييه. اما عملا بعضي جملهها رو كه حامد بهداد ميگه يه جور ديگهاس. اونجا كه ميگي «وقتي يكي رو دوست داري؛ اذيتش نكن. فقط تا ميتوني نگاش كن...»؛ عملا يه اتفاق عاشقانه توي نقش ميافته كه فرق داره با دنياي باقيِ كاراكترها. اينا از كجا ميياد؟ آبادان بوديم سر «روز سوم»؛ بهرام صحيحي كه من خيلي دوستش دارم.. يادش بخير...
يكي از نازنينترين آدمهاي روي كره زمين... آره، دستيار مصطفي رزاقكريمي بود. زنگ زد و گفت حامد يه نقش هست، فلاني و فلاني و فلاني بازي ميكنن. گفتم نه. اون روزا يه عزيزي ميرفت سفر. من چه ميدونستم دنيا اينطورييه كه آدم با يه مويز گرميش كنه و با يه غوره سرديش. ما هم سرديمون كرد. حال خرابي داشتيم. بدحال، بد روحيه و افسردگي و خودخواهي و عادت و كمبود و خودكمبيني و همينجوري اينها بود. مگه ميشه آدميزاد اينقدر تهي باشه؟ پوچ باشه؟ مگه ميشه اينقدر بهش صدمه بخوره؟ علي مونده بود و حوضش. من مونده بودم و حال بدم. مرتضي رزاقكريمي زنگ زد. تهيهكننده فيلم. من توي «اين زن حرف نميزند» براشون بازي كرده بودم.
اين كِي بود؟ روز سوم تموم شده بود و به جشنواره رسيد و من رفتم فيلم رو ديدم، كانديدا هم شدم و چه حيف كه بابت بهترين نقشهايي كه بازي كردم هربار جايزه نگرفتم... حالا خيلي هم چيز مهمي نيست. واسه قرتيبازي بعضي وقتها خوبه.
وسط بحثمون، باز خوب بود اون سال كانديد شدي؛ امسال اينكار رو هم نكردن... حيف! كانديد هم نكردن. شنيدم مردم توي سالن اختتاميه وقتي جايزه رو ميدادن ميگفتن حامد بهداد.
تنها جايزه قطعي قبل جشنواره بود به نظرم. انگار بهشون برخورده بود كه گفته بودي سيمرغ بايد دنبال من باشه، نه من دنبال سيمرغ... بهشون برخورده بود؟ همچين ميگي بهشون برميخوره كه انگار خودِ سيمرغن. داورن ديگه. ايني كه من گفتم بايد به سيمرغ بربخوره. سيمرغ هم بيجا كرده بهش بربخوره.
اون جملهاي كه گفتي برا خيليها گرون تموم شده بود... گرون تموم شده؟ چقدر گرون؟ يه ميليون تومن؟ دهميليون تومن؟ يك ميليارد؟ چند تموم شده كه توان پرداختش رو نداشتن؟
به هر حال، اين حرفت جشنواره رو ميبره زير سوال... زير سوال؟ اينا همون داورهايي هستن كه اگه داور جشنوارهاي بودن كه «هامون» داشت خسرو شكيبايي جايزه رو نميگرفت. همون داورهايي هستن كه پرويز پرستويي سر «ليلي با من است» جايزه نميگرفت. حميد فرخنژاد جايزه نميگرفت به خاطر «عروس آتش»، به داريوش ارجمند، اگه داور اينا بودن جايزه نميدادن به خاطر «ناخدا خورشيد». براشون گرون تموم شده؟ چي؟ حميد سمندريان استاد تكتك همشونه. به من ميگه «هوووي ديوانه! هوووي خولي.» سمندريان از اين باجها به كسي نميده. دستش رو ميبوسم، ميزنه پشتم و ميگه «اين بهترين شاگرد منه.» خودشون رو زیر سوال بردن. من واسه خودم ناراحت نیستم. میگم ميشه انستيتو درست كرد. سميناري تشكيل داد كه بازيگري رو ارتقا بده. من ميگم ميشه، ميشه. من ميگم بيايم سليقه رو ببريم بالاتر. حالا بازيگري كه تو اون فيلم خوبه چرا اينجا بده؟ خب فيلمنامه بده؟ كارگرداني بده؟ فيلمنامه رو ببريم بالاتر. من ميگم ميشه به سطح سينما اقزوود. سانسور كمتر.. آزادي بيشتر. وسعت فكر و فرهنگ رو افزايش بديم. ميشه كه بشه. هركس حقانيت داره مورد تاييد منه، حتي اگه مخالف منه. حقانيت و شعور همديگه رو صدا ميزنن. بايد دور هم جمع شد و راجع به بازيگري و سينما و هنر گفتوگو و نظريهپردازي كرد تا سطح بالا بره.
بحث اصليمون گم شد ولي خوب شد راجع به اين بخش هم حرف زديم. رزاقكريمي زنگ زد... آره، دوباره زنگ زدن. ديگه قرارداد بستيم و فيلمنامه رو خوندم كه مقابل كي هستم و فيلمنامه چي بود و اصلا نميخواستم بازي كنم. سر «روز سوم» هم نميخواستم. دوتاش هم شد! دو تا از بهترين كارام. آبادان حالم خيلي بد بود. چه جوري فراموش كنم؟ اصلا لازمه فراموش كنم و كنار بيام؟ در اين عالم بيعشقي كه دوست داري خودت رو بكشي؛ تو اين خستگي اين نقش هم به پُستِت ميخوره. تو بايد راز همراهشدن تخيل رو با واقعيت بدوني. بايد راز بهكارگيري روزمرهگي رو بدوني. رمز استخراج واقعيت به حقيقت رو بدوني و اونا رو تصوير كني و از اونا صورتي خيالي بسازي. اونا رو به بهترين نحو ممكن نشون بدي. تو بايد ايمان داشته باشي كه هست، تو ذهن تو بهترينش هست و تو بايد ازشون استفاده كني. اون دیالوگها رو به تو ميدن. خوب، اونا رو نگاه نكن. اون تلنبارهايي كه تو ذهنت شده، ديالوگ كن. نترس، بگو ... ميگي... و ميشه. يهسري ديالوگا تو فيلمنامه هست و يهسري نيست. من وجوه مشترك واقعيت و خيال رو بلدم. من تماشاگر رو ميكشم ت سينما. مگه سر «مجنون ليلي» اين كارو نكردم؟ مگه سر «نقاش مرده» ادعايي ميكنم؟ كمكتون ميكنم. شما هم من رو شريك كنيد. مشكل من با بيضايي نبود، مشكل اين بود كه ميخواستن به اسم آقاي بيضايي من رو با يك قرون ببرن سر كار. ميرم جايي ميايستم كه واقعا ارزشمندتر باشم براشون. من سينما رو با مسعود كيميايي ياد گرفتم. هر كي ميخواد خوشش بياد و هر كي ميخواد بدش بياد. كمتر كسييه كه ندونه سينماي ايران مديون كيميايييه. سر «حس پنهان» همه حسهام همراهم بود. من به اضافه خودم به اضافهي سفارشي كه بهم ميشه. مگه چيكار ميكنم؟ همون كاري كه حميد فرخنژاد هم ميكنه. به هر حال عهد كردم آبروي بازيگراي گذشته رو نگه دارم. آبروي بازيگراي گذشته رو. آبروي فردين، مفيد، وثوقي، هاشمي، شكيبايي، پرستويي، انتظامي، كيانيان، معمتدآريا، آدينه، فرجامي... بايد آبروي اينا رو حفظ كرد. دارم اين كار رو ميكنم. بازيگري وجود داره و چيزيست با ارزش به وقت خودش و بايد كه قصه مزين به جذبه بشه و بازيگر ميتونه اين كار رو بكنه. «حس پنهان» اينجوري بازي شده. به پاس حفظ آبروي همونها.
یه فیلم دیگه داری که فکر میكنم ميتونيم اين گفتوگوي مفصل رو باهاش ببنديم: «هر شب تنهایی» که دربارهاش يه يادداشت فوقالعاده هم براي «نسیم» نوشتي و حسوحال عجيبي داشت. تا فيلم اكران نشده كه نميتونم درباره كارت سوالي بكنم ولي چون ميدونم نقش رو دوست داشتي، يه كم دربارهاش حرف بزنيم. اينم شد يكي از اون كارايي كه مثِ معجزه بود. فكر كن اصلا نميذارن هيچ دوربيني وارد حرم امام رضا(ع) بشه. دوربين عكاسيت رو هم نميذارن ببري تو. نميذارن حتي با دوربين موبايلت عكس بگيري و حالا فكر كن يه فيلمي اين اجازه رو داشته باشه و تو توي اون پروژه باشي. پيش كي؟ پيش امام رضا... جايي كه اونجا به دنيا اومدي. اولين تصويري كه يادمه اينه كه من كوچيك بودم و مامانم منو دست به دست ميداد و من ميخوردم به اين گوشه بالاي ضريح و ميگرفتنم. خوب بود. خيلي خوش ميگذشت. ليلا حاتمي، علي مصفا، رسول صدرعاملي، دانش اقباشاوي، ديالوگها، حالوهواي زيارت، حالوهواي فيلمنامه، كامبوزيا پرتوي، فاميلات... خيلي خوب بود.
حاتمي هم جز اون بازيگرهاست؟ كدوم بازيگرا؟
اونايي كه آبرو حفظ ميكنن؟ بله... بله، ليلا حاتمي خيلي بازيگر خوبييه. ما بازيگر خوب كم نداريم. من درباره بازيگرايي حرف ميزدم كه خيلي جسورن. مثل حميد فرخنژاد كم پيدا ميشه. من خيلي دوست داشتم روبروي ليلا حاتمي بازي كنم. بازيگر باهوشييه. رسول صدرعاملي هم كارگردان خوبي بود. يه وقتايي ميترسيدم از چيزايي كه ميخواست اما چيزايي رو كه ميگفت انجام ميدادم و درست از آب در مياومد. خيلي كار خوبي بود. من كار رو دوست داشتم. بايد ببينيش تا دربارهاش حرف بزنيم.
حامد، من گفتوگومون رو دوست داشتم. خيلي راجع به تو مجهول وجود داشت و سعي كردم راجع به اين ابهامها حرف بزنيم و فكر كنم تو به خيليهاش مثل هميشه خودت، رك و صريح جواب دادي. چيز ديگهاي هست براي تهش؟ (فكر ميكند) نه. حرف زديم راجع به همهشون.
يادداشت رضا درميشيان با عنوان تماشايي:
نوشتن درباره حامد بهداد همانقدر لذتبخش است كه تماشاي بازيهاي منحصربهفرد او. اين منحصربهفرد را بيهيچ تعارفي ميگويم. ممكن است خيليها هم حسوديشان شود و بر من خرده بگيرند ـ كه بگذار از حسادت دق كنند! ـ ولي بايد اعتراف كنم قدرت بازيگري او چيزي نيست كه بشودر به سادگي از آن گذشت. يعني از «جنس» بازياش...
دنبال همين تركيب «جنس بازي» بودم و واقعا هم جنس بازي حامد بهدادي، هم تماشايي است و هم اصل جنس؛ درست لاي زرورق. از لحظات انفجار و طغيان ـ اداها و فرم حامد بهدادي و نگاههاي جهشي ـ كه خداي بازيگرياش است، تا زماني كه قرار است تنها با ميميك و حسوحال صورتش بازي كند و از درون ميجوشد. شايد بشود گفت «يهجور» شكيبايي جوان است؛ اما چرا مقايسه كنيم؟ چرا كه آن وقت مجبور ميشويم پاي مارلون براندو را هم وسط بكشيم كه خود ماجراي ديگريست.
صحبت از يك مانكن خوشچهره و خوشاندام نيست. مردمك چشمان او نه آبي است و نه سبز. توان مالياش هم در حد خريد نقشها نيست. پسر فلان آقا يا خانم شاخ هم كه نيست تا بيمه شود! صحبت از استعدادي است ـ با تاكيد بر روي كلمه بازيگر ـ كه هر نگاهش ارتعاش انرژي است از پرده بزرگ سينما بر روح و جسم و جان تماشاگر.
اثبات اين ادعا تنها كلمات نيستند؛ عرضي است كه او به نقشهاي كمطول داده است. واقعا فكرش را بكنيد چه كسي ميتواند نقشي به كوچكي نقشاش در «بوتيك» را آنقدر بزرگ كند؛ اصلا چرا راه دور برويم؟ نقشش در «مجنون ليلي» يا همين «دايره زنگي». آيا ميشود تماشاگري را پيدا كرد كه «دايره زنگي» را ديده باشد و حامد بهداد ذهنش را مشغول نكرده باشد. بهخدا كه انكار بازي درخشان او اصلا گناه دارد... و فقط خودش ميداند و خداي خودش، كه چه زجري كشيده تا به موقعيت الان برسد. موقعيتي كه از فيلم «آخر بازي» شروع ميشود تا ميرسد به كارنامهاي پر از فيلمهاي كوتاه و مستند و داستاني تا نود و سينمايي. فيلمهاي خوب و بد. نقشهاي كوچك و بزرگ اما با حامد بهدادهاي خوب كه هم منتقدان و نويسندگان برايش كف و سوت ميكشند و هم مردمي كه برايش كلوب طرفداران حامد بهداد راه مياندازند (حامد مغرور نشو!)
اما اين آقاي حامد بهداد ما، هنوز آنطور كه بايد و شايد خودش را خالي نكرده، يعني ظرف خوبي براي خالي كردن بازياش نيست كه بيشتر حيرانش شويم. نميدانم... كاش در دهه پنجاه ميآمد و وارد سينما ميشد؛ دههاي كه دوره خوبي براي قاپيدن نقشهاي آس بود، يا دهه شصت ميآمد كه پر از شاهنقشهاي بازيگريست، نه دهه هشتاد كه دهه آدمهاي كوتولهست و نقشهاي كوتوله...
به هر حال مطمئنم هر چه از حامد بهداد ديدهايم آنونس و تيزري براي آن چيزيست كه قرار است در دهههاي آينده از او ببينيم. فقط بايد بگويم ناراحت ميشوم وقتي ميبينم او نقش كوچكي را در فيلم كارگردان كوچكي ميپذيرد اما ته دلم ميدانم او خوب ميداند چطور گليمش را از آب بيرون بكشد؛ نقش كوچك را بزرگ كند و مهمتر از همه اينكه فيلم را از آن خودش كند. خلاصه كه ما حسابي حامد بهدادي هستيم. كاش ميشد اين «ما» را شمرد تا حداقل يك كار آماري بهدردخور هم در اين مطلب ميكردم.
با تشکر از وبلاگ خیلی دور خیلی نزدیک
|
+
|
چند نفر دوستش داره (2) |
ارسال به دوستان نوشته شده
توسط
احمد اکرمی
در
يكشنبه 6 مرداد 1387 ساعت 05:34